به پدرت مي گويي: بابا!موهام خشگله؟
پدرت مي گويد:آره عزيزم خيلي خشگله
صورتت درهم ميرود و غمگين ميگويي: ناتاشا ميگه خشگل نيست...
دست هايت را ميبري به گوشت و ميگويي:
مامان گوشوارم خشگله؟
ميگويم آره گلم خشگله
لبخند ميزني و ابرو بالا مياندازي و می گویی از مشهد خریدم!
مي گويي:
دوستم مي گه تو ادكلن نداري
مي گويم داري مامان ادكلن بچگونه داري
شادي صورتت را پر ميكند كه :
بچه ووونه؟
از ته دل مي خنديم
باز شگفتزدهام. انتظار اين همه دخترانگي را به اين زودي،قبل از دوونيم سالگيات نداشتم
تو هرچيزي كه يك دختربچه ميتواند داشته باشد داري و حتما قرار است يك خانم تمام عيار بشوي و مادرت هرچه زنانه نبوده تو باشي ... با من فرق داري انگار بيش ازآنچه فكر ميكردم. خارج ازمن ريشه ميگيري اين روزها ومن بايد عادت كنم به تفاوت هاي تو، تا آن نوع مادري كه نمي خواهم نباشم ....
باش هرآنچه كه ميخواهي
شدن تو مهم است و من ازآن استقبال ميكنم.
حسي از تعجب و خنده و غم پرم مي كند از اين همه در ك تو
يادم نمي آيد اين كلمه را از كجا مي تواني ياد گرفته باشي
-جست و جويي كه هميشه دارم در بين كلماتم براي يافتن منشا كلمه هاي تو-
بيش تر كه فكر مي كنم به یاد می آورم
بعضي وقت ها كه آنچنان بدم كه مبادا ببيني ام
آنچنان فرو رفته ام در خودم كه نمي فهمم هيچ چيز اطرافم را
مي شنوم كه تو مي گويي ماماني! ماماني!
و من كه جواب در اعماق غمم گير كرده است ...
پدرت مي گويد: مامانی حالش خوب نيست
مي پرسی : مريضه؟
مي گويد: نه
نگرانه...
دوسه روزه می ری مهد کودک دیروز که برای اولین بار گذاشتمت اونجا و رفتم حس کردم توی دل زندگی رهات کردم دلم یه کم گرفته بود اما احساس قدرت می کردم شاید زود باشه به نظر همه که بگم به ثمر رسوندمت اما واقعا خوشحالم که بیدار خوابیا شیردادنا و پوشک عوض کردنا گذشته قسمت سخت بچه داری که طاقت فرسا وگاهی تحقیرآمیزه... قسمت سختی که بی پاسخ و مهجور توی زندگی هرزنی میگذره قسمتی که منو خونه نشین کرد و از همه چی دور کرد...اما حالاوقتی حرف می زنی وقتی ابراز محبت می کنی گله می کنی عصبانی می شی ازحقت دفاع می کنی من احساس قدرت می کنم ازین که اون قسمت که مقدمه کامل شدن تو بود گذشته و حالا بزرگی به رغم جثه کوچیکت... حالا می تونم لذت ببرم از بودن تو به عنوان یه عضو خانواده که نظر موضع و حتی گاهی عقاید خودش رو داره
آره من همین قدر بزرگ می بینمت تا اونجایی که دیگه حریفت نمی شم و از پست به عنوان یه بچه برنمیام سعی می کنم اونجوری که گفتم نگات کنم که آروم تر باشم یه آدم بزرگ که مربیای مهدو شگفت زده کرد...
وقتی به مادری که هم سن وسال خودم بود و دخترش که هم سن وسال تو بود نگاه می کردم باز احساس قدرت می کردم سه چهار روزه با دخترش میاد و دخترش همچنان به او چسبیده و گریه میکنه درحالی که تو روز اولی که برای ثبت نام رفته بودیم خودت بودی و کشف یه جای تازه ...اینارو که می گم یه چیزی زیر پوستم می دوه از غرور و شادمانی از داشتن تو...
که آینده روشنی رو برات می بینم
وقتی برگشتم که ببرمت خونه بغض کرده بودی اما گریه نمی کردی وقتی بغلت کردم گریت گرفت من هم بغض کردم اما خوشحال بودم خیلی خوشحال ...
رها شدنت توی زندگی مبارک گل کوچولوی من!
دیشب توی خواب هذیون می گفتی ازهمه جا وهمه چیز ...
ازدیشب که مریضی تا حالا کوچکترین شکایتی نکردی
انگاریک شبه سالها بزرگ شده باشی اونقدربزرگ که بدونی به زودی خوب میشی وجایی برای ناراحتی نیست
دو روز پیش که افتادی و لبات ورم کردن وخون زیادی ازت رفت وقتی از پیش دکتر برمی گشتیم مثل یک انسان بالغ منطقی و تودار وکاملا جدی صندلی عقب ماشین نشستی وحاضر نشدی بیای بغلم ...
شایداگه خوب بشی حال و هوای کودکانت برگرده دوباره بهانه کارتون وشکلات رو بگیری شاید دوباره به زور هم نتونم بفرستمت صندلی عقب...
ولی شگفتی این همه محکم بودنت رهام نمی کنه کوچولوی دوساله من...
بداخلاق... وحشتناک... لجباز... یکدنده... غرغرو... جیغ جیغو....
اینها همه لقبهای بدی هستند که ما روی حس قشنگ تو میذاریم همه اینا نتیجه کج فهمی ما بزرگترا از استقلال طلبی موجودکوچولویی مثل توئه...
شدیدا داری بزرگ میشی وهرچی بهت میدیم میذاری کف دستمون
گاهی ازتو خجالت میکشیم گاهی به خودمون افتخارمیکنیم بیشتر به تو افتخارمیکنیم و سعی میکنیم کاری نکنیم که زیاد ازخودمون خجالت بکشیم ....
چه دنیایی داریم مابزرگترها...
دنیای من شرمنده تومیشه وقتی فریاد میزنی:
تو دختربدی دیگه دوست ندارم...
چندروزه این جمله از زندگی من حذف شده نمی دونم چرا توهنوزیادت نرفته
سعی کن یادت بره تابیشترازین ازتو وخودمون خجالت نکشم...
دوست دارم دخترگلم
منوببخش که به خونه کوچولوی تو کمتر می رسم
این روزها که با کلمات قشنگ ومهربونیای بزرگونه شرمندمون میکنی زندگیمون خیلی عوض شده
این روزها ازخودم می ترسم
هرحرکت منفی ومثبت من داره توی آیینه زلال وجود تو تکرار میشه
ومن...
می دونم اونقدرها خوب نیستم که شایستگی اینو داشته باشم که که تصویرم توی آیینه توبیفته
باورکن سعیمو میکنم به خاطر تو سعیمو میکنم
هجده روزدیگه وارد سه سالگی میشی ومن ناباورانه به تو شعور شگفت انگیزت ومهربونی های بی اندازت نگاه میکنم و بهت افتخار میکنم توخیلی بیشتراز یه بچه دوساله وحتی بیش ترازخیلی از آدم بزرگها می فهمی
بازم برات می نویسم عزیزم
کوچولوی من سلام
چقدرخالیه این خونه مطمئنم اگه دست خودت بود بیشتر بهش می رسیدی
من وتو داریم بزرگ می شیم هرچی روح و جسم تو ازانسان بودن و تجربه های تازه به ذوق میان من پابه پای تو دارم زجر بزرگ شدنو توی جریان خونم تا مغزاستخونم حس میکنم هرچی کلمه های تو بیشتر میشن زبون من از دلتنگی و حسرت بسته میشه دستام از نوشتن می مونن و پاهام از رفتن...
هرچی تو پرتر میشی من خالی تر ...اخم می کنی که ماما جو !قرارنبود.... ولی اینجوریه کاریشم نمی تونم بکنم
حس میکنم این نیم نفسی هم که روحم با خس خس و اشک میکشه مدیون توئه که نمی ذاری به حال خودم باشم با خنده هات با گریه هات با کلمه هات...
مدتیه ازته دل نخندیدم حتی از ته دل گریه نکردم ....
چرا اینارو به تو میگم ...
نمی دونم
نمی دونم
سلام کوچولوی من
دیشب برای اولین بار هفت قدم برداشتی...
میگی "مام...م...ما" وخودتو میندازی توی بغلم
وقتی میرم بیرون با اینکه بای بای مفصلی می کنیم گریه می کنی...
منو ببخش که تنهات میذارم یادته بهت گفتم باید خودمونو پیدا کنیم این یکی از راهاشه...دورازهم بودنمون جای هردومونو توی زندگی همدیگه مشخص میکنه...
به بی توجهی وبی لیاقتی ومامان نامهربونی بودن متهم شدم ولی چاره ای ندارم جز اینکه همه این حرفهارو پشت سر بذارم وکاری که فکر می کنم درسته بکنم تو هم باید قواعد این زندگی سه نفره تنهارو بفهمی میخوام یاد بگیری خودت باشی نه یه موجود وابسته که اگه تنها شد فروبریزه...
چی دارم می گم تو هنوز برای این حرفا خیلی کوچولویی...
چیزی به یک سالگیت نمونده ومن این روزها خیلی به یاد روزهای آخری که منتظرت بودم می افتم
رشدت شگفت زدمون می کنه...
لبخنهای قشنگت بهمون انرژی میده ...
زندگی من با تو انگار جهت گرفته
خدارو به خاطر داشتنت شکر می کنم ....
چندروز دیگه هفت ماهه میشی
هفت...
می ترسم
این روزها که وقتی بابایی کف پاهاتو توی دستاش میگیره که بایستی یه کمی ترس توی نگاهته ترس از افتادن...
این روزها که باید کم کم یه فکری برای پله های بی حفاظ بکنیم
این روزها که با نگاهت حرف می زنی
این روزها که کم کم لب به غذای بزرگترها می زنی
از کتوتیفن می ترسم ...
کوچولوی من سلام
حس می کنم یه بحرانو پشت سر گذاشتم شاید "بحران" یه کم منفی باشه شاید یه طوفانو پشت سر گذاشتم طوفانی که همه چیزو متاثر کرد و روی ظریف ترین خطها و حساس ترین نقطه های روح من انگشت گذاشت حادثه ای که از دور طبیعی وساده و تکراری به نظر میاد ولی عمقش اونقدر زیاده که نمیشه برای کسی که اونو تجربه نکرده شرح داد حتی اونایی که تجربه کردن وقتی زمانی ازش دور افتادن نمیشه باهاشون از عمقش حرف زد که اگه حرفش به میون بیاد هم از شکوه خودش می افته و میشه خاله زنکی....
نمی دونم چنددرصد زنا به اندازه من با این اتفاق درگیر میشن ولی انگار هرچی ازش میگذره به نظر من عجیب تر میاد همونقدر که به نظر دیگران حل شده تر و معمولی تر میشه...